![]() |
![]() |
|
|
اين تحريريه ما قرار نيست روي آرامش رو به خودش ببينه ، هر چي مي خوايم فقط به رسالت اطلاع رساني مون برسيم و عين بازي استقلال و پرسپوليس وارد حاشيه نشيم نمي شه ، خلاصه اين وبلاگ ما بدون روزي نمي مونه ، امروز بازم آقاي آبدارچي ما كه هميشه خيلي مديرعاملي تشريف ميارن صلاح نديدن حضور فيزيكي توي مجموعه داشته باشند و به يه تلفن بسنده كردن كه من امروز نميام ، به آقاي سردبير بگين مراقب اوضاع باشه ، موقع چاي گذاشتن هم هواستون باشه گند نزنيد تويه كتري من ، فردا هم اگه هوس كر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:0 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
|
امروز تحريريه شاد بود و اولين روزي بود كه هيچكس به كسي گير نمي داد ، نمي دونم شايد علتش اين بود كه روز كاري رو با يه خبر خوش شروع كرديم ، اونم خبر سكته مغزي و احتمال مرگ آريل شارون ، نخست وزير رژيم صهيونيستي . آقاي سردبير هم كه مواضع ضد صهيونيستيش خيلي محكمه و وقتي كه راجع به اين مساله حرف مي زنه رگ گردنش ورم مي كنه و ميزنه بيرون ، امروز صبح اومد تو تحريريه و گفت هركي اول خبر مرگ اون لعنت الله عليه رو بده 50 هزار تومان مشتلق مي گيره ، البته ما آدم ها از خبر مرگ حتي دشمنمون هم خوشحال نمي شيم ولي حساب امثال شارون و صدام فرق مي كنه ، آدم وقتي صفحات تاريخ 10 ، 20 سال پيش رو مرور مي كنه و جنايت هاي اونارو ، مثل فاجعه حلبچه يا صبرا و شتيلا مي بينه ، نمي تونه 4 تا فحش آبدار بهشون نده و آرزوي بال بال زدنش خلاصه بچه هاي ما هم كه اكثرشون مثل من هر ماه به 10 جا قسط مي دن ، افتادن به جون سايت هاي خبري داخلي و خارجي تا ببينن از شارون و حال زارش چه خبر ، تحريريه شده بود عين ورزشگاه آزادي ، يكي مي گفت (مرد) و همه نيم خيز مي شدن و وقتي مي گفت نه نمرد مي گفتن به خشكي شانس و مي شستن سر جاشون. به هر حال اين آدم زنده بودنش كه هيچ خيري توش نيست حداقل سريعتر بيفته و بميره ما هم 50هزار تومان رو بگيريم و به يه زخمي بزنيم ، حداقل مردنش به يه دردي بخوره آقاي شارون شاعر مي گه يه بار جستي ملخك ، دو بار جستي ملخك آخر به دستي ملخك…… |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 16:53 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
|
تا حالا حتما اجراي طرح تكريم ارباب و رجوع رو به روش بر من امروز با آخرين ورژن سيستم برره اي برخورد كردم كه هنوز به ذهن مهران مديري هم نرسيده ، خداييش خيلي توپه ، حالا عرض مي كنم خدمتتون كه چيه قضيه. امروز بعد نود و بوقي گفتيم بذار يه مصاحبه درست و حسابي بگيرم بلكه آخر ماهي يه ذره از اوون تشويقي هايي كه آقاي سردبير را به را عنايت فرموده اند رو پاك كنيم كه يدفه يه خانومي ناغافل اوومد رو خط و شرو كرد حرف زدن ، نميدونم خدا ميدونه كه بي ادب از كي داشت حرفامونو گوش مي داد ، حالا خدا رحم كرد كه حرفاي عشقولانه نمي زديم . يه ذره كه بيشتر دقت كردم ديدم داره مي گه تلفن شما تا اطلاع ثانوي مسدود مي باشد ، لطفا مجددا شماره گيري نفرماييد ، بد بياري من كه چيز تازه اي نيست با بدبختي از طرف وقت مصاحبه گرفتم كه خير سرم يه خبر داغ بدم و آخر ماهي از بار گناهانم كم كنم ، زد و تلفن در حين انجام وظيفه قطع شد ، آقاي سردبير هم كه به رسم آخر هر ماه كه از هر فرصتي براي شرمنده كردن بچه هاي تحريريه و درآمد زايي براي خودش استفاده مي كنه ، 20 هزار تومان ديگه از حقوق من كم كرد كه چرا تلفن رو فلاني قطع شد ، الان ناراحت شدن و ديگه اين رسانه رو به فيض نمي رسونن. با اين وضع پيش بره بايد روز حقوق يه چيزي هم دستي به آقاي سردبير بدم. خلاصه پا شدم با پاي پياده رفتم مخابرات (آخه مي گن پياده اجرش بيشتره) ببينم قضيه چيه ، رفتم تو ، يكي داشت با سوهان به ناخنهاش رسيدگي مي كرد كه مبادا زرد وپژمرده نشن ، يكي داشت دستور پخت ميرزاقاسمي رو پخش مستقيم به صمع و نظر همشيره محترم مي رسوند ،خيلي هم حساس بود فكر كنم امشب كلي مهمون داشتن. خلاصه بعد از كش و قوس فراوان يكي پيدا شد كه براي رفع خستگي و ايجاد تنوع جواب مارو هم بده . به اون بنده خدا گفتم چرا اين تلفن هارو قطع كردين؟ اينا هنوز 3 روز مهلت دارن ، گفت ببينم خط هاي خودتونه؟ چقدر اومده؟ گفتم 600000 تومان ، يه نگاهي به من كرد و گفت كار مي كني؟ منم كه واقعا به شغلم افتخار مي كنم يواشكي گفتم آره خبرنگارم . باز با يه حالتي نگاه كرد و گفت چقدر حقوق ميگيري؟ روم نشد بگم 140 هزار تومان كه تازه 50 هزار تومان هم قسط ميدم ، گفتم نزديك 200 هزار تومان ، يهو شاكي شد و گفت تو تمام حقوقت رو هم بدي بازم همه پول تلفنت مي مونه ، ما هم براي جلوگيري از بروز ارتكاب جرم به جهت پرداخت قبض تلفن جلوجلو قطعش كرديم ، تازه اگه تا 3 روز ديگه هم صبر مي كرديم از كجا مي خواستي بياري تا پول تلفنتو بدي هان هان؟ ديدم راست ميگه ديگه چي بگم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 15:7 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
|
شنيدين كه ميگن هفته اي كه نكوست از شنبه اش پيداست؟ با اين شنبه خدا آخر و عاقبت اين هفته مارو بخير بگذرونه ، فكر كنم آخر هفته مجبور مي شم آب حوض هم بكشم . حالا عرض مي كنم چرا؟ آخه امروز صبح بچه هاي واحد مركزي خبر سرزده اومدن اينجا تا با آقاي سردبير در خصوص مديران دو شغله و چند شغله مصاحبه كنن ، اما چون آقاي سردبير خيلي خيلي فروتن تشريف دارند و مي خوان ريا نشه اومده بودن يه گپي بزنن ، اما قضيه به اينجا ختم نمي شه ، بچه هاي واحد مركزي خبر كه زخم روي بدنشون هنوز تازه است و قطعا تا مدتها براي همه مون تازه مي مونه ، سياهپوش وارد تحريريه شدن و ما هم با ديدن اونها ياد دوستان سفر كردمون افتاديم ، حالا گريه نكن كي گريه كن ، همديگرو بغل كرديم و حسابي سبك شديم ولي اينگار جاي خالي اونها براي هيچكس نمي خواد عادي بشه. خلاصه بچه هاي واحد مركزي خبر كه قبل از سردبير ما به سراغ پژمان راهبر و سردار درخشان رفته بودند و از نظرات اونها درمورد مديران دو شغله مستفيض شده بودن به سراغ آقاي سردبير اومدن و يه گپي هم با ايشان زدن ، اگه شما هم مي خواين از غافله مستفيض شدگان جا نمونين امشب حتما برنامه آن سوي خبرها رو كه از شبكه اول پخش ميشه ببينيد. آقا ما هم كه از همون طفوليت شانس درست و حسابي نداشتيم ، در غياب آقاي آبدارچي مجبور شديم اريكه رو به دست بگيريم و براي دوستان واحد مركزي خبرمون چاي ببريم اونم بعد اون همه كلاسي كه گذاشته بوديم و گفته بوديم كارشناس فني و خبرنگار حوزه فناوري اطلاعات هستيم (زرشك) ، تا در رو باز كردم كه چاي رو ببرم تو ديدم جيغ همه رفت هوا ، اول فكر كردم بازم هواپيماي حامل خبرنگاران افتاده ، ولي نگو وسط ضبط رفتم تو و گند زدم به اطلاع رساني دوستان. آخر كار هم فيلم كم اومد و آقاي سردبير به رسم هر ماه براي بنده 20000 - هزار تومان پاداش در نظر گرفت و بازم بندرو شرمنده خودش كرد. بچه هاي واحد مركزي خبر هم بنده رو به عنوان يكي از مديران دو شغله با صورت شطرنجي به همه معرفي كردن... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 14:4 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
|
حتما شما هم مثل من جمعه ها يه آرزو بيشتر ندارين اونم اينه که بتونين تا ساعت 10 بخوابين ، اميدوارم شما به مراد دلتون برسين ولي ما كه اين آرزو رو به گور مي بريم علتشم اصلا آقاي سردبير نيست! ، ايندفه هرچي كشيدم از آرش كشيدم ، نصفه شبي رفته تو جوب هاي شهر از معضل آلودگي هوا عكس گرفته ، آقاي سردبير هم كه ترسيده مبادا ناغافل بارون بياد و هوا تميز بشه و عكس هاي آرش بلا استفاده ؛ ساعت 8 صبح از زير لحاف كرسي زنگ زده و ما رو فرستاده خبرگزاري تا يه گزارش تصويري بفرستيم و از شرمندگي مردم شريف تهران كه جوباي شهر هواشونو آلوده كرده در بيايم. من نمي دونم چرا همه عوامل دست به دست هم داده تا خواب مارو در صبح آدينه زمستا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 17:51 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
|
آقا اين مراسم ناهار خوردن ما تو خبرگزاري بساطي شده براي ما و والده محترم بچه هاي تحريريه ، از اونجايي كه آقاي سردبير چند وقتي بود كه رژيم تشريف داشتن و بودجه خبرگزاري هم محدود بود و در راستاي سياست صرفهجويانه آقاي سردبير، مجموعه به ما غذا نميداد ، تا اينكه بالاخره با اعتصاب مكرر تحريريه و وساطت آقاي معاون اجرايي قرار شد براي ناهار يه فكري بكنيم. آقاي سردبير تصميم گرفت يه نون و بوقلموني رديف كنه تا بچهها با معده پر قلمفرسايي بكنن اما از اونجايي كه تهيه غذا از بيرون هزينه داشت، قرار شد آبدارچي ما كه اتفاقاً از همشهريهاي منم هست و به خاطر علاقهاي كه به من داره باعث شده كليه من پركار بشه با حفظ سمت، به عنوان سرآشپز منصوب شد و بعد از مراسم معارفه با ژست مديريتي برنامه آتي خودش رو ارائه داد و از اونجايي كه آذريها در دستپخت شهره خاص و عام هستند ما هم از اين انتصاب شايسته كلي خوشحال شديم و به معده خودمون تبريك گفتيم. برنامه غذايي آقاي سرآشپز به شرح زير بود: شنبهها: سوسيس و تخممرغ با نون تافتون يكشنبهها: سوسيس و تخممرغ با نون تافتون و خيارشور دوشنبهها: سوسيس و تخممرغ با نون تافتون و گوجه سهشنبهها: سوسيس و تخممرغ با نون تافتون و سس هزار جزيره چهارشنبهها: سوسيس و تخممرغ با نون تافتون و سس كچاپ پنجشنبهها: سوسيس و تخممرغ با نون تافتون و ترشي ليته خدا رحم كرد كه جمعه ها تعطيله و ما ميتونستيم تو خونه يه برنجي بزنيم. اينقدر سوسيس و تخممرغ خورديم كه معده ما به جز سوسيس تخممرغ به همه چي ارور ميداد. ديديم اينجوري نميشه اين بار تصميم گرفتيم دوباره اعتصاب كنيم تا برنامه غذايي رو از مجموعه حذف كنن. تازه فهميديم كه آقاي سردبير بهترين كار رو ميكرد كه هميشه رژيم بود. ما هم تصميم گرفتيم با توكل راه اونو ادامه بديم و به جرگه رژيمداران بپيونديم، اما اين وسط خانوماي مجموعه و يكسري رژيمنما رسم رو به هم زدن و والده محترمشونو به سمت سرآشپزي منصوب كردن و از خونه ناهار آوردن ، خلاصه طولي نكشيد كه تحريريه تبديل شد به جشنواره غذاهاي خانگي و آقاي سردبير هم شد داور جشنواره و هر كسي هم كه مي خواست ايشان رو در امر خطير قضارت همراهي كنه به شدت مورد غضب ايشان قرار مي گرفت كه البته موقع پرداخت حقوق معلوم مي شد. خلاصه از اونجايي كه كيفيت غذاها تاثير مستقيم در ميزان حقوق داشت سفره ما هر روز رنگين تر مي شد اما چه فايده ،بازم ما مونديم و معده خالي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 16:36 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
بر قدسیان آسمان من هر شبی یاهو زنم
گر صوفی از لا دم زند من دم ز الا هو زنم دیشب به اتفاق آقای سردبیر و یه چندتا از بچه های تحریریه رفته بودیم هییت یکی از همشهریامون که به مناسبت ولادت آقا امام رضا مولودی گرفته بود که هم یه ثوابی ببریم هم یه شامی بزنیم ، خلاصه رفتيم و آقاي سردبير به عادت هميشگي تواضع ، يجا پايين مجلس پيدا كرد و نشست ما هم از اونجايي كه شغلمون ايجاب مي كنه هميشه تو بطن موضوع باشيم رفتيم نشستيم كنار حاج آقا چون هم از همشهريامون بود هم بدم نميومد توي خوندن مشايعتش كنم. خلاصه حاجي شروع كرد: امام رضا قربان سن قربان سن ، گلم سنين حرمين آي باخ من آي باخ من و ..................... منم كه ۴تا همشهري پيدا كرده بودم و حسابي جوگير شده بودم هاي هايشو باهاش ميومدم تا اينكه موبايل ما گفت ما هم هستيم حدس بزن كي بود ، آقاي سردبير كه ۱ ساعتي احساس غربت بهش مصتولي شده بود با سيستم پيام كوتاه بنده نوازي بلندي كرد و نطق بنده رو خفه كرد. خلاصه ما هم كه از ۲۰ ام به بعد(آخه به زمان حقوق نزديك ميشيم) سعي مي كنيم هواي آقاي سردبيرو بيشتر داشته باشيم رفتيم و با حفظ سمت شديم چلنگر آقا ، فقط جاي آرش خالي بود كه يه گزارش تصويري بگيره. خلاصه از ديشب تصميم گرفتم به جاي خاك بازي شبا بشينم و يه ديكشنري تركي،فارسي بنويسم و تقديم كنم به تمام سردبيرهاي دنيا راستي تولد آقا امام رضا مبارك : از طرف همه بچه هاي تحريريه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 13:22 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
|
الان يه ۳ماهي از شروع كار ما توي اين خبرگزاري ميگذره. در واقع قدمت خبرگزاري ما هم همين ۳ماهه. اونايي كه خودشون ياعلي گفتن و يه جايي رو از صفر ساختن، ميفهمم من چي ميگم كه چه لذتي داره وقتي كه خودت ميز و صندليها رو مياري و ميچيني، زمين رو ميشوري و با اين همه دبدبه و كبكبه، يه شلوارك پات ميكني و ميري بالاي نردبون و شيشهها رو پاك ميكني. ازهمه باحالترش اينجاست كه آقاي سردبير يه تكوني به خودش ميده و براي بچهها چايي ميياره. نميدونم شايد علت صميميت بچهها تو اين خبرگزاري همين باشه. درسته كه خبرگزاريمون ۳ماهش بيشتر نيست، اما تو همين مدت كم اينقدر به هم وابسته شديم كه اگه يه روز يكي از ماها نياد، دل همه براش تنگ ميشه. البته برعكس دلمون جامون باز ميشه، چون وقتي همه هستن، سرانه فضامون ۲۰ سانت بيشتر نيست.
اينقدر رابطه عاطفي بين ما محكمه كه همهاش داريم خدا رو شكر ميكنيم كه هيچكدوم از ماها تو هواپيماي سی-۱۳۰ نبود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون مياومد (البته عكاسمون آرش قرار بود مسافر اين هواپيما باشه كه خوشبختانه از پرواز جا موند و ما به همين مناسبت يه ناهار ازش گرفتيم) راستي گفتم هواپيماي سي-۱۳۰؛ براي شادي روح همه اون عزيزامون يه فاتحه بفرستيم.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:28 توسط خبرنگار يه خبرگزاري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
الان ۴ ساله كه دارم كاره خبر ميكنم ، توي تمام طول اين مدت سخت ترين قسمت كارم لحظه شروع نوشتن مطلبم بوده ، از مصاحبه بگير تا خبر روز و تحليل و گزارش و مقاله ولي به قول خودمون استارت رو كه زدم حالا يكي بايد بياد و جلوي فرسايش زيادي قلم منو بگيره ، اين مشكل تو وبلاگ هم دست از سر من برنميداره ، خيلي عذاب كشيدم و فسفر و آي كيو مصرف كردم تا قدم اول رو بردارم و شروع كنم به نوشتن ، نمي دونم شايد همين الان با اين مقدمه استارتو زده باشم حد اقل اينه كه گفتم چيكارم
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
تلخ و شيرين اخبار ، مقالات و گزارش ها(فناوری اطلاعات) |
| پیوندها |
|
وبلاگ مدیرعامل خبرگزاري ايسنا خبرگزاري ايرانيوز خبرگزاري ورزش ايران (ipna) خبرگزاري فارس خبرگزاري كار ايران (ilna) خبرنامه گويا زیر آب ورزش وبلاگ شخصی سید مجتبی بابایی |
|
RSS
|