تبليغاتX
زیر پوست تحریریه
 

عشق است و آتش و خون

اول سلام

راستش چند وقتی بود که دیگه انگیزه ای برای ادامه کار خطیر وب نویسی نداشتم اما بعد از خوندن این مطلب از شیخ مجید توکلی و بعد از گرفتن مقادیری آبغوره تصمیم گرفتم سکوتم رو بشکنم و به لطف خدا دوباره استارت رو بزنم 

البته با رعایت کپی رایت عین مطلب مجید رو آوردم که میتونید بخونید    به امید اونکه روزی برسه که هیچکس چشم انتظار نباشه   البته اگه میثم بزاره    آخه به قول میثم    ما خانه هامان را بر کوهپایه کوه آتشفشان ساختیم

میثم جان ایلیا میگه که برگردی اما حتما اونجا ایلیا های زیادی هستن که گرمی دستای تو براشون تداعی کننده گرمی دستای پدراشونه و حضور تو  براشون آخرین روزنه امیده که اگه تو برگردی به جای شانه های تو  فقط یه مشت سنگ و یه تل خاک می مونه که باهاش درد دل کنن می دونم انتخاب سخته و تو در هر دو صورت محکوم...................... 

مجید:

دوست خوبم میثم زمان آبادی این روزها به جای اینکه در خبرگزاری مدیریت کند و شب ها با "ایلیا" بازی کند و طعم زندگی را بچشد٬به دل جنگ رفته است.به جای اینکه ساق پای چپش را روی راستی رها کند و هر از چند گاهی خبرها را چک کند تا مبادا رسالتی که بر دوشش است بر زمین بماند٬دل به دریا زده و حالا ساق پاهایش خاکی را لمس می کند که گاهی خمپاره و گلوله پیش از آن را بوسیده و بوئیده اند.او حالا حیرت زده است از این همه بی عدالتی و می اندیشد که چرا و چه طور اینجاست؟ بر چه استدلال و منطقی خمپاره ها خانه هایی را نشانه می گیرند که تا دیروز انسانهایی در آنجا زیستن را تجربه می کردند.او حیرت زده است.حتما با خود می گوید کمتر از ۲۰ روز پیش جشنی به پا بود و دنیا و سیاست در شوق فستیوال همبستگی و وحدت و یکارچگی بودند.۳۲ کشور در یک اقلیم دور هم جمع شده بودند و همه با یک هدف می جنگیدند و آنجا نه تنها جدال بر سر فتح جام طلایی هدفشان بود که جنگیدن و شکست هم برایشان پیروزی بود...و حالا چند روزی از ان جشن می گذرد و خبری از فتح جام طلایی نیست.حالا توپ و تانک صلاح است و جنگی میان هیچ و پوچ در میان.حالا میثم لباس قرمز پوشیده است و میان خانه های ویران شده مات و مبهوت است. 

                      

هرگز از یاد نمی برم روزی که میثم بار سفر را بسته بود و مدام با تلفن همسر و مادری را دلداری می داد و چه زیبا می گفت که کاره ما همین است.یک روز سفر به دیاری است برای جشن و یک روز سفر به ناکجا آبادی است برای جنگ.حالا چند روزی می شود که میثم میان ما نیست و روزها و شب ها به یاد ایلیا چشم بر هم می گذارد و صبح ها باصدای گریه کودکی از خواب می پرد که خون پیکره وجودش را فرا گرفته است. این روزها بچه های خبرگزاری ایرانیوز دل و دماغ درستی ندارند و مدام حال دوستشان را می پرسند.هر خبری که از بیروت می آید با اضطراب از میثم می پرسند.این روزها خبرنگار بودن سخت است.آن هم وقتی که "میان خون و آتش٬خمپاره و گلوله" رسالتی که بر دوش داری را .....خدایا مواظب میثم باش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط خبرنگار يه خبرگزاري | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
الان ۴ ساله كه دارم كاره خبر ميكنم ، توي تمام طول اين مدت سخت ترين قسمت كارم لحظه شروع نوشتن مطلبم بوده ، از مصاحبه بگير تا خبر روز و تحليل و گزارش و مقاله ولي به قول خودمون استارت رو كه زدم حالا يكي بايد بياد و جلوي فرسايش زيادي قلم منو بگيره ، اين مشكل تو وبلاگ هم دست از سر من برنميداره ، خيلي عذاب كشيدم و فسفر و آي كيو مصرف كردم تا قدم اول رو بردارم و شروع كنم به نوشتن ، نمي دونم شايد همين الان با اين مقدمه استارتو زده باشم حد اقل اينه كه گفتم چيكارم

نوشته های پیشین
فروردین 1386
شهریور 1385
مرداد 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
تلخ و شيرين
اخبار ، مقالات و گزارش ها(فناوری اطلاعات)
پیوندها
وبلاگ مدیرعامل
خبرگزاري ايسنا
خبرگزاري ايرانيوز
خبرگزاري ورزش ايران (ipna)
خبرگزاري فارس
خبرگزاري كار ايران (ilna)
خبرنامه گويا
زیر آب ورزش
وبلاگ شخصی سید مجتبی بابایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان